تبليغاتX
کلبه ویرانی


کلبه ویرانی

من و تو وقتی باهمیم دوتائیم

به نام خداوند گل سرخ

 سلام دوستای گلم خوبین خیلی دلم براتون تنگ شده بود یه مدت بود حال نداشتم بیام نت .آپ کنم ولی الان توپ توپم

امیدوارم همتون بخندین ولبخند روی لب همتون باشه

خب چه خبرا؟خوش میگذره دنیا بر وفق مراد هست یا نه؟منکه این روزا دارم حال میکنم با دنیا اونم اساسی

خدایا تو آپ قبلیم خیلی ناشکری کردم میدونم خیلی بچگی بود اما خدایا خدای مهربوونم تو که میدونی چه حالی داشتم.ولی الان میگم خدایا تو هر مشکلی عاشقتم هیچ وقت نعمتات رو یادم نمیره

خدایا ممنونم ازت به برای همه چی برای این چند روز ولی  خدایا ازت خواهش میکنم هیچ وقت تنهام نزار من از تنهایی میترسم

گنجشک با خدا قهر بود…

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  


 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ..

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط هانیه| |

میخوام بنویسم به نام خدا ولی کوش چرا نیست چرا احساسش نمیکنم کو اون خدایی که ائمه امامان

 همه در موردش میگن کو چرا همیشه دلش میخواد چشمهای ماگریان باشه چرا دلم پر غصه است یه

چیزی هی گلومو اذیت میکنه دیگه خسته شدم خسته خسته آرزو مرگ بر تک تک ثانیه های زندگیم

نقش انداخت خدایا تو شاهدی همیشه گفتم راضی ام به رضای تو ولی دیگه حس میکنم تو وجود نداری

اصلا چون دیگه حست نمیکنم چرا یه عده همیشه بدبختی دارن من میخوام نابود شم حتی جهنمم نیام

چرا منو به این دنیا آوردی چرا آهان میخواستی به فرشته هات بگی ببینین بنده ام داره التماس میکنه که

آرامش بیاد تو زندگیش خدایا چرا منو از خودت میرونی چرا مگه من با تو چیکار کردم هان چیکارت کردم تو

خودت منو به این دنیا آوردی اگه مشکلم یکی دوتا بود آره ولی من تمام زندگیم مشکله من تو رو شکر

میکنم که سالمم ولی خدایا تو یه لحظه بیا بشو من ببین چی میگی؟خودت اعتراض نمیکنی خودت 

آرزوی نابودی نمکنی من دیگه نمیدونم چی بگم ببخشید این حرف رو میزنم احساس میکنم تو شدی

ارباب من رعیت هی هر کاری میخوام تو نمیکنی آخه چرا چرا من از اول بچگیم تا حالا باید حرص بخورم

غصه بخورم کی تمام میشه کی  چرا چیزایی که آرزوشونو دارم وقتی بهش نیاز دارم ندارم چرا چرا

همیشه حالت خفقان بهم دست میده دیگه منو فراموش کردی ای بابا یه بنده داری داره میمره پس

کوشی دستشو بگیری همیشه بهت گفتم برام بشو مثل یه بابا مهربون منم سرمو بزارم رو شونهات

وهی گریه کنم تو هم هی به سرم دست بکشی بگی گریه کن گریه کن راحت شی وبعدش کمکم کنی

ولی نشد همیشه منو از خودت روندی دیگه کم آوردم را هی امتحان تکراری خدایا من از تو میترسم باور

کن میترسم قبل ز این فکر میکردم دوستمی باهات میتونم درد ودل کنم حرف بزنم تا الانم همین بود من

به هیچ کس هیچس نگفته بودم میگفتم کی بهتر از خدا ولی خدایا تو اصلا نگامم نکردی دیگه کم آوردم

من دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم هنوز خالی نشدم نه بدتر شدم بهتر نشدم خدایا خدای

مهریونم کجایی؟کوشی؟منم همون مزاحمت چرا جوابمو نمیدی ها چرا دیگه چه جوری التماست کنم

خودت بگو همه جا که خواستی سنگ رو یخ شدم بس نیست میخوای بدتر منو انگشت نما کنی آره من

مگه چیکار کردم ..........................................................................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط هانیه| |


:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس